تبليغاتX
و پيــــــامي در راه... - نامه ای به امام رضا(ع)
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

  بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام. چند وقته دلم بد هوای آقا رو کرده. این نامه رو قبلا برای آقا نوشته بودم ولی الان می خوام این نامه رو که از سر دلتنگیه تقدیمش کنم.امیدوارم ازم قبول کنه.ان شاالله.

 

نامه اي به امام رضــــــا (ع)

 

 آقاي خوبم سلام

و سلامي به سپيدي كبوترهاي حرمت ، سلامي به آرامي آرامشي كه هنگام نگاه بر گنبد و گلدسته هاي حرمت در دلم مي افتد. وسلامي به گرمي نگاه پر مهر تو كه بر من وجدان يخ بسته مي اندازي و تمام قنديل هاي گناه را آب كرده وسر سبزي وبهار را به من هديه مي كني. سلام. سلام از جايي كه شايد كه از راه زميني كيلومترها وساعتها راه باشد ، اما از راه دل تنها ثانيه اي وشايد هم كمتر.امروز هم

دگر بار از راه دل مي خواهم بيايم نزد تو.مهمان نمي خواهي؟

 

 

مرا گفته اند در گوشه شرقي زميني به رنگ سبزو سپيد و سرخ و در شهر پر ازآهن و سنگ و دود ، تكه اي از بهشت است. جايي كه حتي شب ها هم نور خورشيد تلأ لو دارد. سراي مردي از ديار مردستان. مردي كه براي عاشقان معشوقي است با نجابت ، و براي مريضان طبيبي است هازق و براي يتيمان پدري است پر مهر، و براي باغ دل گلي است خوشبو، وبراي حاجتمندان تكيه گاهي است بي هيچ شك ، و براي گنهكاران چشمه ايست زلال تا خود را در آن بشويندو پاك شوند.مرا گفته اند از آنجا هر روز خورشيد لطف الهي طلوع كرده و از همان جا خورشيد معصيت غروب مي كند. مرا گفته اند تك تك آجرهاي حرمش آميخته با هزارو يك درد دل است ، درد دلي از عمق وجود. مرا گفته اند در حرمش به روي همه باز است.آنجا تابلويي نيست كه در آن نوشته شده باشد ورود گنهكاران ممنوع ، همه مي آيند. با دستان خالي، چشماني گريان، دلي آلوده،جگري پاره پاره و تو با همان دم مسيحا ييت مرهمي براي همه. روي ضريحت جاي انگشت دستان حاجتمندان است. دستاني كه شايد سراسر پينه ودرد باشد.و يا دستي كه آنقدر ضعيف و كوچك است كه در لا بلاي دستان ديگر گم مي شود و يا جاي دستي است كه شايد روزي نا حق به صورت مظلومي سيلي زده. اما اينجا با دست كشيدن به روي ضريح تو مي خواهد ، تا به لطفت آتش گنه را بر خود حرام كند. راستش نمي دانم چرا هر كه به ديدار تو نائل مي شود از همه حلاليت مي طلبد. شايد چون تو رضايي و رضاي تو بعد خدا به رضاي بنده ي اوست. چه خوب مولايي تو. چگونه وصف تو بگويم. گاه دلم مي گويد اي كاش يكي از كبوترهاي حرمت بودم. بال مي گشودم و آنگاه بود كه با ديگران همسفر مقصد عشق مي شدم. بال مي زدم و بال مي زدم و آنگاه به روي گنبد طلايي تو مي نشستم و چشمانم را مي بستم و به طنين صداي نقاره ها كه از نقار خانه ي حرمت نواخته مي شود گوش مي دادم. اما نـــــــــــه. من كجا و كبوتر درگاهت كجا؟ هر چند كه من اگر چه شايد به سياهي زاغي باشم اما باز هم دلخوشم. چرا كه مرا گفته اند تو مهمان نوازي و با سخاوت.

 

 

مرا از تو بسيار گفته اند. چه بسياري از گفته ها آنقدر شگفت انگيز بود هر چه انديشيدم ديدم نمي توانم به روي كاغذ بياورم. اما از لابلاي گفته ها چيزهايي بود كه بسيار متعجبم ساخت. آن هم اينكه تو را مي گفتند امام غريب،در عجبم ، غريبي تو به خاطر آن است كه از وطن دوري. اما آقاي من تو در غربت هم سروري ، وپاك و گنهكار در ركاب تو.اما فرزندت چه بگويد كه نه تنها از وطن دوراست هيچ ياري هم ندارد. سالهاست كه در غربت غيبت نشسته تا روزي كه آدمها حضورش را درك كنند.

مرا گفته اند تو را دشمنت زهر داده. اما من مي گويم تو را تنها يك بار زهر دادند. آن آقا چه بگويد كه روزي چندين بار زهر نامردي مردمان اين روزگار جگرش را پاره پاره مي كند. آقاي خوبم مي گويند تو ضامن آهويي. چرا كه روزي آهو بچه اي را ز دست صيادي نجات داده اي. حال مي گويم كه مثال ما در اين زمان مثال همان آهو بچه اي است كه در دست صيادان دورانمان اسير گشته ايم. پس باز هم سخاوتت را نشان بده. ما را با دعا براي فرج فرزندت نجات بده.

 

          

                                                                                به اميــــــــــــــد آن روز.

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:21  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM