خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
به نام او...
از شهادت تا رسالت
سلام . سلامی به زیبایی بهاری که اومد تا من و تو دوباره درخت قلبمون جوونه بزنه. تا دوباره به خود بیایم وببینیم که یه برگ دیگه از دفتر زمونه کنده شده. تو ابتدای این سال نو که امیدوارم برای همتون سال خوب و خوشی باشه ،می خوام براتون یه قصه تعریف کنم.قصه ی از شهادت تا رسالت.

قصه ی ما مثل بقیه قصه ها یکی بود یکی نبود نداره.اصلا هم مهم نیست که یکی باشه یا نباشه، مهم اینه که توی قصه ی ما یه دختری هست به اسم زهرا یا همون یاسی که شما می شناسید.قصه ی زهرا طولانیه پس من فقط یک کمی ش رو می گم.زهرا خانوم قصه ی ما مدتی بود که رفته بود تو نخ جنگ و جبهه وشهدا. اخه می دونید زهرا خانوم تازه چهار سال بود که مسلمون شده بود.نه اینکه قبلش نبود ،بود اما متاسفانه مثل خیلی از هم سن و سالانش اعتقاد و دینش رو ژنتیکی به ارث برده بود.زهرای قصه ی ما تو زندگی ش اتفاقاتی افتاد که یکهو تغییر کرد. بعدش هم تصمیم گرفت که دست به هر کاری بزنه تا اعتقاداتی رو که تو این چهار سال بهش رسیده بود رو از دست نده.اخه زهرا خیلی می ترسید ، می ترسید جو جامعه اونم بگیره، بگیره و با خودش ببره.خلاصه این زهرا خانوم که از مدت ها پیش شده بود عشق شهید محمد زاده ها و هر غروب کارش این بود که زمانی که از پله های مسجد می اومد پایین ، جلوی مزارشون بایسته وبعد سلام،باهاشون درد ودل کنه ویا اینکه به هر طریقی سر از زندگی شون در بیاره. تا اینکه سر ساخت یک فیلم کوتاه که موضوعش همین شهید محمد زاده ها بودند ،وارد دنیایی شد که زیبایی ش اونو نمحو خودش کرد.زهرا کم کم داشت بوی باروت می گرفت.حتی دیگه نوشته ها و داستان هاش دیگه حال و هوای جبهه و جنگ گرفته بود.

زهرا خانوم تازه فهمیده بود که راهی رو که اومده درسته.پس تصمیم گرفت بزنه به سیم اخر وطالب شد با راهیان نور راهی سرزمین نور بشه.اما زمانی رسید که همه اسم نوشته بودند و دیگه هیچ امیدی نبود. زهرا خودش رو سپرد دست خدا و یه جورایی بی خیال شد اما انگار شهدا بی خیال اون نشدند.پس همه چی دست به دست هم داد تا اینکه بهش زنگ بزنن و بگن بیا.اونم رفت اما اولش دو دل بود ، خب اولین سالی بود که تو عید می رفت سفر .اولین سال تحویلی بود که پیش خانوادش نبود .اما باید می رفت ، نمی دونست با هاش چی کار دارن ،به هر حال دعوت شده بود و به رسم عشق وادب باید می رفت .روزهای اخر بود زهرا خیلی فکر کردو دید دلش از این دنیا سیره .مدت ها بود که به این نتیجه رسیده بود، اخه دیده بود همه جا رو بدی گرفته.ترس عجیبی توی وجودش بود. از طرفی عاشق شده بود،عاشق خدا.دوستش داشت و می خواست بره پیشش.دلش می خواست بره پیش ابوالحسن ،ابوالقاسم،هادی،اما چه طوری؟مدتها بود توی دعا هاش از خدا شهادت می خواست.این بهترین فرصت بود.پس از خدا خواست تا به این سفر بره و دیگه برنگرده.روز 48 بود و زهرا آش نذری رو هم می زدواز خدا بعد ازفرج آقا تنها یه چیز خواست شهادت وبرنگشتن.ظهر شد ،وقت نمازبودو اون گریش گرفت ،از رسول عشق و مهربونی خواست ،از امام مجتبی،از خانوم فاطمه زهرا که دیوونش بود.اما یه حسی تو درونش بود.حسی که باهاش حرف می زد وبهش می گفت: زهرا راه تو زیاده،تو تازه اول راهی ،تازه 18 سالته،باید بزرگ بشی،مگه تازه دانشگاه ثبت نام نکردی ،مگه نمی خواستی تو آینده نویسنده ی بزرگی بشی، مگه نمی خواستی حافظ قرآن بشی ودین ات رو به امانتی پیغمبرت ادا کنی هنوز که خیلی مونده ،مگه دوست نداشتی آقا رو ببینی.اما زهرا تو کتش نمی رفت آخه می گفت:دنیا دو روز وهیچ چیز از این دنیا ی فانی رو دوست نداره .مدت ها بودکه با این حس پوچی دست وپنجه نرم می کرد.می گفت:دعای عهد زیاد خونده ودلش خوشه که یه روز که آقا بیاد اون اگه مرده هم باشه با کفن بیرون میاد.می گفت:اگه شهید بشه تو اون دنیا همیشه آیات زیبای قرآن که به گوشش می رسه.پس غمش نبود.هر چند که خیلی ها بهش خندیدند.اما زهرا خودش رو برای همه چی آماده کرده بود.تا اینکه شب آخر،وقتی که داشت با فاطمه به خونه برمی گشت و وقتی از مسجد صدای روحانی شنیده شد وبعد فاطمه که عشق امام رضا (ع) است از جا پرید با ذوق گفت :حتما مراسم امشب واسه امام رضاست و زهرا رو به داخل مسجد کشوند ،اما مراسم اون واسه امام رضا نبود. انگار آقای مسجد طرفش زهرا بود.پس بسم ا... گفت و شروع کرد.بله انسان هرگز نباید آرزوی مرگ کند .امام باقر (ع) روزی نزد مردی رفتند که سخت بیمار بود.آن بیمار گفت:از خداوند آرزوی مرگ می کنم وامام پاسخ دادند :ما اینگونه نیستیم بلکه ما راضی هستیم به رضای خدا.پس مردم در دنیا بمانید وهر آنچه بیشتر خدا را عبادت کنید ،چرا که آنان که رفتند مانند مادر مریم(س) بعد مرگ ودر خواب به دخترش می گوید که آرزوی آن را دارند که دوباره به دنیا باز گرددودر روزهای گرم روزه بگیرد ودر شب های سرد به عبادت بپردازد.زهرا طبق معمول باز نشونه ای از خدا دید.بازم خدا باهاش حرف زد.پس خودش رو به اون سپرد،چون به قول فلورانس اسکاولشین خداوند همیشه بهترین ها رو برای بنده هاش می خواد.زهرا رفت وتوی اون سفر به خیلی چیزها رسید.با خیلی ها آشنا شد.با شهیدهمتکه تو تمام لحظات سفرش باهاش بود وحرف می زد.

با ادم های آسمونی مثل باکری ها،خرازی،علم الهدی،چمران،آوینی و......
حالا دیگه زهرا حکمت موندنش رو فهمید.اون راه زندگی اش رو پیدا کرد.اون شد و یه دنیا مرد و مردونگی که می بایست به نوبه ی خودش ازشون پاسداری می کرد.زهرا رفت تا آستین هاش رو بالابزنه و اون پوتین هایی رو که قبلا در موردشون گفته بود،پوتین هایی که خیلی ها زنده به گورشون می کنند رو از زیر خروار ها خاک در بیاره.رفت تا بهش بگن که خواهر شهدااست واون باید زینب وار تو غم برادرهاش بسوزه وپیام شهادت وشهامت شون رو به همه برسونه.اون رفت تا از شهادت به رسالت برسه .رسالتی که بر دوشش بود و اون باید به مقصد می رسوند.اون رفت تا بفهمه که داداشی هاش اول به رسالت وبعد به شهادت رسیدند.حالا زهرابعد از رسالت قرآن،این رسالت شهدا بود که به گردنش بود.رسالتی که به گردن همه هست.پس مردم سرزمین خوبی ها بیاین و براش دعا کنیدو تو این رسالت بزرگ شریک باشید.
یاسی(زهرا)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|