خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
برداشت آزاد
سلام.یه سلام اون هم با یه عالمه تاخیر!
حالا چرا تاخیر؟! چون که چند روز دیگه ماه صفر تموم میشه و ما هنوز واسه عاشورا وبلاگ رو بروز نکردیم!
به خاطر همین هم رومون نشد یه متن درست و حسابی بنویسیم ! پس فقط از عکسها می نویسیم .... اون هم از نوع برداشت آزاد ... نه این که ما مجبوریم به خاطر خانواده هرشب 20:30 نیگاه کنیم خب بهر حال تاثیر میزاره مگه نه؟! مگه ما چی از 20:30 کم داریم؟! شما فکر کنین ما شدیم کامرانه(!)نجف زاده!!! ![]()

یاسی : روز عاشورا...روزی که همه میخوان به یه طریقی اون روز رو زنده کنن ... حالا چه با پوشیدن لباس یا هر چیز دیگه.![]()
فاطمه: من ادبی نمیتونم بنویسم! ...
براهمین هم فقط میگم با وجود اینکه نماد شمر بود این اقاهه ولی به زور داشت جلوی خندش رو میگرفت ! ![]()

یاسی : حالا گفتیم با هرچی ... ولی نه این که از شمایل استفاده کنن ... من که خداییش اینها رو قبول ندارم.![]()
فاطمه : از شمایلش اصلا خوشم نیومد اما تراکتوره رو باهاس بگم قابل توجه جالیزیها باشه!
.... مخصوصا آقای حسینیان !![]()

یاسی : دیدن سرها به روی نیزه هر چند که میدونی واقعی نیست دردناکه.
خیلی دوست دارم بدونم وقتی رقیه کوچولو سر باباش رو اون بالا میدید چه حسی داشت؟ ![]()
فاطمه : من نمیدونم چی بگم
.... چقدر الان احساساتی شدم آخه گفتن این حرف یاسی اون هم همزمان با گوش دادن به آهنگ حس غریب تو غروب پنجشنبه .... خیلی دلگیره .... خیلی![]()

یاسی: بقیع ... کاش کبوتر بودم پر میکشیدم تو قبرستان بقیع ... همه آرزوم اینه یه بار پا بزارم اونجا ... تا عجین بشم با غربتش ... یاد شبی می افتم که کلیپ راهیان حج رو دیده بودم ... اون هم تو سالن همایش اردوگاه ...وقتی میدیدم همسن و سالام چه جوری دستاشون رو از پشت حصار بقیع دراز میکردن . بغض گلوم رو گرفت....![]()
فاطمه : قبرستان بقیع .... امیدوارم اون روزی که نصیبم شد و لایقش بودم که برم اونجا با خیال راحت بتونم زیارت کنم بدون هیچ ممنوعیتی برای دل شکسته شیعه ها .... ![]()

یاسی : سرباز کوچولو ... علی اصغر بابا ... خودش زندگی نکرد اما به خیلی ها زندگی داد
فاطمه : نمادی برای علی اصغر .... علی اصغر کوچک اما با دلی بزرگ ....![]()

یاسی : یادمه فاطمه به من میگفت به نظر تو این آمبولانس واسه چی اینجا ایستاده؟
من هم نمیدونستم ولی بعدا فهمیدم ... ![]()
فاطمه : فک کنم مریض مذکور رو میخواستن با آمبولانس ببرن تا پی ریزی بیمارستان رو از نزدیک نیگاه کنه ....
و دلش غنج بره که تا بیست سال آینده بیمارستان بهره برداری میشه و بعد عمری ما هم بیمارستان دار میشیم!!!
(قابل ذکر است شهر ما فاقد بیمارستان است!!!)![]()
![]()
یاسی : این هم دلیل وجود آمبولانس!به نظر شما اگه اون پل زفرتی میشکست چی میشد؟ ![]()
فاطمه : یاسی جان چقدر منفی نگری ...
بابا حتما اون بالا دید خوبی داشته که رفتن و گرنه حلوا اونجا پخش نمیکردن که!![]()

یاسی: ما که فک کردیم سرویس مهد کودکه! ![]()
فاطمه : بالاخره من به آرزوم رسیدم ... به جای اینکه ته صف بچه های قد و نیم قد وایسن و هی از دسته جا بمونن اونا رو انداختن پشت ماشین .... بالاخره یه دسته دیدم اون هم بدون بچه! ![]()

یاسی :بساط شیر و شربت هیئتمون هر سال به راهه همیشه هم ناهار عاشورا همه ی افراد خونه ی ما هستن! وهمین یه قدم کوچیک ما رو خیلی خوشحال میکنه و امیدوارم آقا رو هم خوشحال کنه ....![]()
فاطمه : من از وقتی یادمه بساط شیر و شربت به پا بود روز عاشورا ... شیر و شربت ها هم که خیلی خوشمزه و با برکت هستن بهتون پیشنهاد میکنم یه بار امتحان کنین ...
راستی ناهار های خونه ی یاسی اینا خیلی خوش میگذره ... نخ سوزن ظرف شستناش !!!
(قابل توجه یاسی!)

یاسی : تو اون هاگیرواگیر امد و رفت دسته ها بود که به فاطمه اشاره کردم تا از اون بالا عکس بگیره .... به نظرم سوژه جالبی بود ... هرچند که سوژه زیاد بود ولی امکانات نبود! ![]()
فاطمه : فک کنم وسط جمعیت داشتن خفه میشدن .... گفتن هم برن هوا بخورن هم از بقیه بالاتر باشن و دید بهتری داشته باشن ...
فک کن از پل هوایی رفته بودن بالا! خوب شد امکانات نداشتن و بالاتر نمیتونستن برن وگرنه میرفتن همونجایی که انوشه انصاری رفت! ![]()

یاسی : این عمو گلابی (!) داشت اعصابمون رو خورد میکرد! هر سری باید یه قطره هم شده رو سرمون میریخت! هر چند که خودی بود و نمیشد چیزی بهش گفت!!!
(منظور از خودی یهنی اینکه از بچه های هیئت بود)![]()
فاطمه :یک کلوم ختم کلوم... از بس گلاب خوردیم خفه شدیم ... ![]()

یاسی : شام غریبان ... دلگیر ... هرچند بعد از ظهرش خوب نبود به خاطر اینکه هیشکی برام شمع نخرید!!!
و تو دلم موند! اما شبش با بچه ها همونجا موندیم و تو مراسمش شرکت کردیم و کلی عقده هامون رو خالی کردیم ... ![]()
فاطمه : شام غریبان همین طور که از اسمش پیداست خیلی غریب و دلگیره ... از اون شبی که یاسی گفت خاطره ها داریم! (یاسی موقع نماز خوندنم رو می گم ها !!!)
اگه وقت شد تعریف میکنیم چی شد!![]()

یاسی : اینجا امامزاده قاسم هستش ... من از این امامزاده کلی حرف دارم که بگم .... آخه این امامزاده همدم تنهاییهای منه. روزهایی که دلم میگیره یا مشکلی دارم بهش پناه میبرم .... شبای محرم هم سعی میکردم برم اونجا ... چرا که حس میکردم اونجا راحتتر میتونم عقده دلم رو وا کنم ....![]()
فاطمه : امامزاده قاسم ما هم که به قولی جای با صفاییه ... هرچند کوچولوئه اما آرامشی که اونجا هست خیلی زیاده ... شب شام غریبان اینجا مملوء از عاشقای حسینی هستش ... فک کنم تنها شبی باشه که همه ی اهالی شهر اندوهناک تو این مکان کوچک جمع میشن ... البته اگه از برخی از ...ها فاکتور بگیریم!

یاسی : سیده خانوم ... سادات موسوی ... مادر سه شهید ... شهیدان محمدزاده ... کسایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که چقدر عشق این سه تا شهیدم ... آرزوم بود دیدن روی گل مادری که اگه شهداش هم حساب نشن خودش به تنهایی گلی بهشتیه روی زمین .... حالا چرا ؟ باشه بعدا .... مفصل در مورد این شهدا و مادرشون براتون میگم تا کف همتون ببره ...و بفهمید که اینجانب الکی عاشق کسی نمیشم
فاطمه : نمیدونم چی بگم ... تا خودتون باهاشون دیدار نداشته باشین نمیفهمین ما چی میگیم ... روز مصاحبه تمام مدت داشتم پشت دوربین اشک میریختم ... اصلا حالم دگرگون شده بود ... ایشالله یه پست اختصاص میدیم بهشون اونوقت تموم حرفام رو میزنم ... خونه شون یک خونه ی بهشتیه ... خودشون هم خانوم بهشتی ... بعدا که نوشتیم خودتون ما رو درک میکنین ... اِ خودم و لو دادم که ... هرگونه ارتباط خود با دست دوربین به دست را تکذیب مینُماییم!!!

یاسی : این هم عکس این سه تا شهیده ... یعنی از راست ابوالقاسم ،ابوالحسن و هادی محمدزاده .... دوستشون دارم ... خیلی خیلی
فاطمه : باهاشون صحبت کنین ... کلی آروم میشین ... سه برادر اون هم بهشتی ... موقع هایی که دلتون گرفته باهاشون درد دل کنین ... جوابشو میشنوین ... حتما ... یاسی فقط تو نیستی دوسشون داری ها! منم دوسشون دارم خیلی خیلی خیلی!

یاسی : این هم مزارشونه ... اون هم فاطمه است! خیلی قشنگ افتاده! راستی اصلا بگم چرا داشتیم فیلم میگرفتیم؟! چون من یه فیلم کوتاه در رابطه با گوشه ای تنها گوشه ای از زندگی این شهدا ساختم و به جشنواره بچه های آسمان فرستادم ... اصلا برام مهم نیست که پذیرفته میشم یا نه چون من تو ساخت این فیلم به چیزهایی رسیدم و دیدم که به همه دنیا می ارزه ... ازم نخواین بگم چون قادر به گفتنش نیستم ... فقط همینقدر که توی عالم خواب یا بیدار.... نمیدونم ولی به جایی منو بردن که مطمئنم همه آرزوی رفتن به اونجا رو دارن ... اگه دوست داشتین بعدا بهتون میگم ...
فاطمه : یاسی تو این همه حرف زدی حداقل یه تشکر از من میکردی! اون شب تو اون سرما فقط یه ذره مونده بود تا برم بالای مسجد و از اونجا آویزون شم و فیلم بگیرم ... ناخونام از سرما کبود شدن ... ولی پفک بعدش رو خوب اومدی ... راستی درسته پفک دادی به من ولی عوضش شام خونه ی ما خراب شدی ها!!! اُه من هرگونه ارتباط با عکس مذکور رو تکذیب میکنم!

یاسی : یه سفر دسته جمعی یعنی مادرجون من وفاطمه که با ما زندگی میکنه و بابا و مامان فاطمه و مادرباباش که میشه مادربزرگ مادرم ... حالا اگه گفتین ما چه نسبتی با هم داریم؟!!! خلاصه بگذریم ... اونا همه رفتن کربلا با یه دنیا آرزو و یه دل پاک که مدتها بود که برای لمس کردن مشبک های شش گوشه ی حرم آقا امام حسین می تپید ... موقع رفتن دلم خیلی گرفت یعنی میشه ما یه روزی تو بین الحرمین باشیم و نماز حاجت بخونیم ... ایشالله قسمت همه بشه!
فاطمه : یاسی میشه تو یه حرف بزنی و من یاد یه خاطره نیفتم؟؟؟ !!!! پدر و مادرم چه عاشقانه رفتند و چه عارفانه برگشتند! (یاد چی افتادی؟!!!) کلا 10 روز تنهایی ،10روز دلهره ،10روز شادی ،ا0 روز غم .... کلا 10 روز انتظار ... جالب بود!
![]()
![]()
![]()
![]()
یاسی : محرم امسال هر شب که میرفتم مسجد واسه نماز مغرب وعشا (هرچند که 10روز محرم مسجدمون نماز جماعت نداشت! مسخره است نه؟ میگن امام حسین واسه نماز رفته اونوقت ما .............) کارم گریه بود اما شب تاسوعا گریه ام با همه ی گریه ها فرق داشت . چرا؟ خب معلومه دیدن دخترایی با شلوار کوتاه و سر و وضع ناجور تو مجلس امام حسین ... به نظرتون درد نیست؟ دلم میخواست زمین دهن وا کنه و برم توش ... متاسفم برای خودم و بعد برای بقیه ...
فاطمه:محرم امسال با محرم های سالهای قبل خیلی توفیر داشت ... ! همه بین من و امام حسین میمونه ... دیدن روی گل سیده خانوم از بهترین اتفاق های زندگیم بود ...
راستی یه تبریک بدهکاریم چون کوچمون رو آسفالت کردن که ای کاش نمیکردن! ما ترجیح میدادیم همون آسفالت قدیمیمون رو داشته باشیم حالا چرا؟ خب معلومه آسفالته آب رفته! یعنی عرضش کم شده ... و بقیش رو گذاشتن واسه ما که پول بدیم و بعد کلی منت کشی برامون آسفالت کنن ... حالا اونجا شده یه دریاچه که برا پرورش ماهی خیلی خوبه!
اگه سرتون رو درد آوردیم ما رو ببخشین ! نیومدیم نیومدیم بعدش یی هو اومدیم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|