خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
بسم رب الشهداء والصدیقین

چقدر زود گذشت . انگار همین دیروز بود که در دیار ما هم آسمان دل، شهاب باران شد و پنج ستاره ی دنباله دار بر وجدان به خواب رفته ی ما فرود آمدند . پنج کبوتر سپید که قرار بود بر گنبد دل ما بنشیند.پنج مهمان از دیار عاشقان که زیر کارت دعوتشان را دوازده اسوه ی شهادت و شرافت امضا کرده بودند.قرار بود مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه زندگی برگزار شود و در آن شاگرد ممتاز های درس عشق از دست استادشان سیدالشهدا جایزه ی تقـرب الهی را بگیرند .پنج سرباز عشق که رفته بودند تا بی نام جاویدان شوند ،هم اینک همچون خورشیدی پر تلالو بر قلب یخ بسته ی ما می تابید . پنج تابوت که نمی دانم استخوان های درونش حتی ⅓حجمش را می گرفت یا نه ؟پنج کشتی نجات که زن و مرد بدان چنگ زده و بر سر می بردند ومن شکوفه های سپید گل یاس را به نیابت مادرانشان بر سرشان می ریختم و خودکار به دست به روی پرچم تابوتشان اینچنین می نوشتم:شهدا شرمنده ایم ،شهدا شفاعتمان کنید و سپس صدای مادری که با لحن پر دردی به من می گفت:برایم نام شهیدم را بنویس،او هم گمنام است .بنویس سلامم را به غلامرضا برسانید چقدر دردناک است سالها انتظار عزیزی را کشیدن و چه بی رحمانه است که مادری با آن چشمان غم بارش می داند که ممکن است درون یکی از این تابوت ها اتخوان های فرزندش باشد. فرزندش روزی که می رفت چنان رشید بود که مادر مجبور بود برای رد کردنش از زیر قرآن دست هایش را به سوی آسمان بالا برد و مطمئنا آنگاه بود که این مادر روزی را به یاد می آورد که فرزندش آنقدر کوچک و ضعیف بود که در آغوشش گم می شد، اما امروز دریغ از یک مشت خاک بدنش. آن روز موعود شهدا را به یکی از روستا ها بردند تا در آنجا به خاک بسپارند و از همان روزبود که قلب من هم لابلای استخوان های شهدا جا ماندو تا به امروز هر لحظه برای دیدنشان تپید. نمی دانستم چه کنم با دل تنگم و با مردمی که هر لحظه حرف از شهدا می شد بی تفاوت می گذشتند. روزها و ماهها در این حسرت گذشت تا روزی که نمی دانم چه لطف الهی شامل حال من شد تا بعد مدت ها طلب وصل ، شهدا مرا به سوی خود خواندند. دل در دلم نبود، از زمانی که پا در آن روستا گذاشته بودم حس غریبی داشتم نمی دانستم به کدامین سو قدم بردارم ، می پرسیدم ز مردم میعادگاه عشاق را.

بالاخره انتظار به سر آمد و داخل آرامگاهی شدیم که زمینش پر بود از برگ های خشکیدۀ درخت تنومند درونش و حال پنج گلدستۀ بهشتی رو به ما.

بر خلاف قبل در آن لحظه چنان آرام بودم که کمتر زمانی این آرامش را تجربه کرده بودم. دلم می خواست با آبی که روی مزارشان می ریختم عهدی بسته تا آنها نیز با نگاهشان قلب مرا شست و شو داده و غبار را از روی دلم بردارند.

آنجا هیچ کس نبود و در غم غربت آنجا خیره به کله قندهایی که با ربان مشکی مزین شده بود می نگریستیم

و به یاد حسرت مادران و خواهران این شهدا زانوی غم به بغل می گرفتیم و در همان حال به صدای خش خش تک برگی که از سقف آویزان شده بود گوش می دادیم و در این فکر فرو می رفتیم که این چندان هم بی شباهت با ما نیست .

ما نیز همچو او یک سر در هوا آویزان خود را به در و دیوار می زنیم تا شاید رها شده و در این زمین مقدس فرود بیاییم. که اگر چنین شود حقا که رستگار می شویم. چقدر دردناک است وقتی که می بینی شهدایی که در اطراف آرمیده اند عکس های زیبایشان در مقبره شان گذاشته و نام مبارکشان را به روی سنگ قبرشان حک کرده اند.

اما چه بگویند شهدای گمنام که به جای عکسشان شاخه گلی و به جای نامشان تنها نوشته اند شهید گمنام ، فرزند روح الله...

و از آن سوزناکتر آن است که می بینی سه تن از شهدا 18 ساله و دو تن دیگر 15 و 25 ساله اند و تنها چندین سال از بهار عمرشان بیشتر نگذشته که همچون گلی توسط باد خزان پرپر شده اند. آنقدر جوانند که مطمئنم مادرشان فرصت نکرد تا نقل دامادی را بر سرشان بریزد و حنا به دستشان ببندد و اگر چنین نبود لااقل مطمئنم که این شهدا فرصت نکردند تا کودکانشان را ببینند و یا در آغوش بگیرند و این چنین است که فرزندان این شهدا سالها ویا بهتر تمام عمر در حسرت دیدار پدر به انتظار می نشینند. بمیرد مادری که حتی نمی داند قبر دردانه اش کجاست تا هر وقت که دلش گرفت بر سر مزارش بنشیند و با گلاب سنگ قبرش را بشوید و دستی به روی عکس زیبایش بکشد و اشکی از روی دلتنگی بریزد. روبروی شهدا به روی زمین نشستیم به نشانه آنکه بدانند ما خود را همتای خاک زیر پایشان می دانیم ودعای عهدی خواندیم به نشان آنکه بدانند ما نیز همچو آنان بر سر عهد و پیمانمان می نشینیم و در همان لحظه بود که بی اراده صفحه ای از قرآن جیبی ام را گشودم و این سورۀ ملک بود که محفل عاشقانۀ ما را مزین و نورانی کرد و چقدر زیبا و به جا بود آیا تش که می گفت : بزرگوار خدایی که سلطنت ملک هستی به دست قدرت اوست و او در همه عالم بر همه چیز تواناست. خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید که شما بندگان را بیامرزد تا کدام نیکوکارتر و خلوص اعمالش بیشتر است و او مقتدر و آمرزندۀ گناهان است.

و بعد بود که به یاد نماز خواندن خاکی و خالصانه شان ، بر روی زمین سرد و نمناک خواندیم دو رکعت نماز عشق و گوش دادیم با هر سجده به صدای خش خش برگ های خشک زیر پایمان.

وآنجا بود که آرزو می کردیم که ای کاش به جای این برگ ها ، تکه های خشکیده ز گناه قلبمان زیر پایمان له میشد. نمی دانم چرا آن شهید 15 ساله چنان در قلبم جا کرده بود که در هر زاویه ای می ایستادم تنها سنگ قبر او را میدیدم .

ودر آخر هم در گوشۀ همان قبر بود که گلی یافتم که او هم تنها 5 گلبرگ داشت .

نمی دانم ، اما به گمانم آن شهید می خواست به من یادگاری بدهد تا هیچ وقت فراموششان نکنم. راستی که این شهدا ولی نعمت ما در زمینند. و حال لحظات آخر و وداع ، که آنقدر سخت بود که نمی دانستم چه کنم با دل سیاهی که به آنجا گره خورده و چشمان گنه کاری که به دیدن مزارشان عادت کرده . می خواهم از آرامگاه بیرون بیایم ، اما حتی دلم نمی آید به مزارشان پشت کنم

و در آن لحظات دردناک وداع بود که نمی دانستم برای خداحافظی از چه واژه ای استفاده کنم

و تنها این شعر بود که به زبانم آمد :
«خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام »
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|