خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه... |
تهران، شهر دود و عشق و زندگی
راستش از وقتی که عمه کوچیکه ما عروسی کرده(یعنی حدود18سال پیش)و رفته تهران،ما کم کمش چندوقت یک بار برای سرزدن به عمٌمون و خانواده به اونجا میریم.اما ایندفعه رفتنمون با تمام دفعات پیش فرق داشت!راستش مدتها بود که هوس کرده بودیم با بروبچمون یه سفر مجردی بریم تهران!منظور از بروبچ من و دخترعموم و دوتا دخترعمه هام(خواهرهای فاطمه،که البته جای خودش خالی بود.)و از اونجایی که دخترعمه ی ما(خواهر دیگه ی فاطمه) دو،سه ماهیه که مزدوج شده و مثل خاله اش مقیم تهران شده و در همسایگی اون سکنی گزیده بنا بر این بهانه ی بسیار خوبی بود مخصوصا برای خواهرهاش تا دودره کنیم و بریم تهران! صبح سه شنبه که تماما مشغول کار و گرفتن مرخصی از دارالقران و انجمن و خداحافظی با رفقا بود.بعد از ظهر سه شنبه هم که راهی تهران شدیم.توی اتوبوس جاتون خالی طبق معمول با دانشجویان فهیم و پولدار(!) همسفر شدیم که صحنه های بسیار جالبی رو شاهد بودیم! مثل تعارف کردن چیپس و شکلات،گپ دوستانه،تیلیت شدن مخ به خاطر هرهر خنده!،دعواهای تلفنی باbf و gf ،اشتباه گرفتن اتوبوس با خونه ی خاله و گرفتن روسری و وا دادن مو،توقف بین راه و قدم زدن دوستانه خیلی ها و ...............
خلاصه رسیدیم تهران.وقتی رسیدیم حس کردم چقدر تهران آلوده است چون همه جا رو تار میدیدم! ولی وقتی رسیدم خونه ی همه و عینکم رو در آوردم دیدم بله! به ضخامت یک میلی متر خاک نشسته!

رفتن به تهران اون هم مجردی برای من تجربه خوبی بود،مثل سوار شدن واحد شهری و چسبیدن مثل اعلامیه به شیشه هاش!تردد با مترو ریختن ترس از پله های برقی(بیشتر ترس از آبروریزی!)،رفتن به بهارستان و دیدن ساختمون مجلس و به قول فاطمه سلام رسوندن به حداد عادل!،رفتن به برلن و گیج رفتن سرمون به خاطر دیدن انبوه لباس های عروس! و آرزوی سالی یک بار عروس شدن برای پوشیدن تمام لباسهای اونجا!
زدن مخ خواهر فاطمه به جرم کارمند بودنش و مجازات دادن نهار به ما! دعواهای صبح به صبح عمه و دختر عمه بابت رفتن شام و نهار به خونه ی بالا(خونه عمه) و خونه ی پایین(خونه دخترعمه) که ما رو یاد خاله بازی های دوران کودکیمون انداخت! غیرتی شدن پسرعمه های تهرونی که هر روز و شب مثل بادیگارد ما رو همراهی میکردن و از همه مهمتر رفتن به طالقانی و دیدن لانه جاسوسی آمریکا که با دیدن وسعتش منو یاد باغ بزرگ قلهک که الان دست انگلیسی هاست و هر روز تو 20:30 نشونش میدن انداخت و داغ دلم تازه شد.بعد هم رفتن به میدان انقلاب و مدهوش شدن بین اون همه کتاب و کتاب فروشی! منم خودم عشقه کتاب! هرچند نتونستم کتاب مورد نظرم رو پیدا کنم.چون وقت زیادی برای گشتن نداشتم.اونقدر هم خسته بودم که چندتا سوتی عظیم الجثه دادم که تا چند روز جک بچه ها بود! تازه دانشگاه تهران یا به قول معروف 50 تومنی بزرگ رو هم زیارت کردیم که نمیدونم به چه دلیل دانشگاهی به این عظمت پول نداره سر درش رو رنگ بزنه؟!!! (قابل توجه بزرگان ملت!!!)
غروب روز پنج شنبه هم که به هفت حوض رفتیم که من آخر نتونستم خوب بشمرم ببینم 7تا حوض بود یا 5تا! اونجا هم خیلی جالب بود چون همه زوج بودند و ما از فرد بودنمون غمناک!!!

در تمام این مدت هم فاطمه خانوم با اس ام اس ببخشید پیام های کوتاه! پرتوقعشون ما رو بی نصیب نذاشتن!هر روز هم بر سفارشات ایشون اضافه میشد! از جمله انواع خوراکی های ترش از قبیل ترشک،لواشک،آلو خشکه و سوغاتی های میان راه،انواع کتابهای تست نخ سوزن گاج!!! در آخر هم درخواست کرده بود که خواهر و شوهر خواهرش دو تا خواهر مسافرشون رو به فرزند خوندگی قبول کنند و اونها دیگه به شهرشون بر نگردند!!! مثل اینکه یکی یه دونه بودن خیلی بهش خوش گذشت!
همه چی خوب بود ولی تنها بدی که این سفر داشت که نتونستم به موقع خودم رو برسونم و از رفتن به تولد خاله ام منع شدم! وقتی که شب هرکس من رو میدید در ابتدا چشم غره ای می رفت! خاله هم به من گفت میخواستم باهات قهر باشم ولی از اونجایی که روی کادویی که بهش داده بودم نوشته بود «دوست بدار شاید فردایی نباشد» دیگه با من قهر نکرد! (خدا پدر گوینده ی این جمله رو بیامرزه!)
در اخر هم لیست تشکراتم رو براتون مینویسم! : ابتدا تشکر میکنم از پدر و مادرم که در این چند روز حتی یه زنگ هم به من نزدن! مثل اینکه از نبودن من چندان ناراحت نبودند!،تشکر میکنم از اهالی خوب سبلان که آدم اصلا بینشون احساس غریبی نمیکنه چرا که 90درصدشون از همشهریها و هم استانیها ما بودند! ، تشکر میکنم از تپه ها و چاله های خیابان های تهران که ما را به طور کلی به فیض رسوندن!
تشکر میکنم از راننده ی متروی میرداماد که در را بست و دخترعموی من(عروس گلم!) جا موند! تشکر میکنم از ترافیک زجر آور تهران و موتور سواران با فرهنگ تهرانی که هم کلاه ایمنی داشته و شب ها به جای موتور ، خودشون بوق میزدن!(یعنی فریاد میکشیدن!البته تنها یک مورد دیده شد!
و تشکر میکنم از دخترعمه ی مهربونم که میون حرف زدنم پا برهنه پرید و هشدار داد که یواش تر حرف بزنم چون لهجه ام ضایع است! (البته من به طور عادی لهجه ندارم به هرحال جو خیلی تاثیر داره!) تشکر میکنم از هوای تهران که لب و لوچه برامون نذاشت! وتشکر میکنم از آقایان و خانومهای تهرانی که به طور غریبی به بنده نگاه میکردن! نمیدونم تو تهران که هر روز هرکس با تیپهای عجیب و غریب بیرون میاد آیا دیدن دختری که روسری اش را به صورت عربی سر کرده و چادر ایرانی به سر داره اونقدر جذابه که همه نگاش میکنن؟ نمیدونم والله! آها شایدم نگاشون به خاطر خوشگلی بیش از حدم باشه!!!(اعتما به نفس رو عشقه!!!)
و در آخر تشکر میکنم از عمه و دخترعمه ها و پسرعمه ها و دخترعموم که هرچی زار زدم منو نبردن جمکران و قم و داغ دلم تازه شد! ولی باز سفر خوبی بود و من واقعا فهمیدم که تهران شهر دود و عشق و زندگی است! پایان!
___________________________________________________
از اونجایی که خیلی از دوستان نزدیک واقوام وقتی به وبلاگ من و فاطمه سر میزدن و تعجب کرده و به من میگفتن چرا هیچ اثری از تو نیست باید عرض کنم که بابا من همون یاسی هستم البته حق دارن چون یاسی اسم مستعار منه.چرا که من علاقه ی وافری به گل یاس و خانوم فاطمه زهرا(س) دارم دوست دارم تمام لحظه لحظه ی زندگیم با نام او باشه.پس برای اینکه نه دوستان نزدیک اشتباه کنند و نه دوستان وبلاگیم پس از این به بعد نام من رو به صورت یاسی(زهرا) میبینند. در پناه بی بی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|