تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

الا که راز خدایی،خداکند که بیایی......

 

مولا بخوان تو آیه ی امّن یجیب را         زیرا که میرسد به اجابت دعای تو

 

اول بیا مدینه و بنما که در کجاست       گمگشته قبر مادر درد آشنای تو

 

               جمكران رو عشقه....

 

 

سلام...سلامی به وسعت غریبی جمعه هایی که اومدند و رفتند و سلامی به بزرگیه غم دل منتظر...

سلام آقا ... باز هم من میخوام برات بنویسم اما مثل همیشه برای نوشتن عشق و احساسم نسبت به تو واژه ها رو کم میارم. چرا که واژه ها کم اند و عشق من لبریز!

آقا ایندفعه میخوام از اول شروع کنم.از سه سال پیش که نمیدونم چطوری انتخاب شدم تا چشمم به زندگی باز بشه.وقتی که عشق خداوند شد سرلوحه زندگی من،از زمانی که یهو از دنیای پوچ خودم بیرون اومدم و فهمیدم که جز خدا هیچ تکیه گاهی نمیتونم توی زندگی داشته باشم.از اون به بعد بود که همه چی شروع شد ... اول کار هم با لطف آقا امام رضا ... زمانی که با او عهد بستم تا اصلاح بشم. او هم کمکم کنه تا توی راه بیام.آقا هم دستم رو گرفت و من رو آورد توی راه. اما نصفه های راه رهام کرد فکر کنم از این به بعد  رو باید خودم میرفتم.

                 آقا بيا

 

توی جاده ی تاریک زندگیم میگشتم و سرگردون بودم که یه دفعه نمیدونم چرا و چه جوری، حس کردم یه چیزی توی وجودمه که داره من رو مثل شمع آب میکنه ... یه چیزی مثل عشق،عشقی که بعدها شد چراغ من ... عشقی که نمیدونم از کجا و چه جوری اومد ... شاید به خاطر خوندن مستمر دعای عهد بود. اما من برام هیچ چیزی مهم نبود جز معشوقم که تو بودی! تویی که با من همراه شدی،منی که حتی لیاقت نگاه هم نداشتم. منی که مثال کبوتر بچه ای بودم تازه از تخم در اومده که پرواز کردن رو بلد نبود، اما تو با سخاوت مرا با خودت بردی توی دشت بزرگ،دشتی پر از نرگس،پراز عطر یاس،عطر گلاب،دشتی سرشار از انتظار.

 

          خدا كند كه بيايي....

توبه من پرواز کردن را آموختی،اوج گرفتن و به عرش رفتن رو یاد دادی.هرچند که من چندان هم شاگرد خوبی برای کلاس عشق تو نبودم .

آقای خوبم یادت میاد چقدر برات نامه نوشتم. نامه های اولم سرشار از عشق و محبتم به تو بود.عشقی که تو تک تک واژه های نامه ام  پنهان کرده بودم.بعضی از نامه هام هم پر از دردو دلی بود که تنها میتونستم به تو بگم ... زمانی که از همه چیز و همه کس خسته میشدم. آقا اون نامه ام رو یادت میاد؟ که توش یه عالمه گله و شکایت کردم که چرا قسمتم نمیکنی برم جمکران.

راستی به خاطر داری که من چقدر توی این دو سال زار زدم و اشک ریختم که تو منو بطلبی و من به جمکران،مسجد عاشقانت برم. چه شبهای جمعه ای که تو تنهایی خودم هق هق کنان تو رو به زمین و زمان قسم میدادم که من رو بطلبی.

 

              گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم...

یادت میاد صبحهای جمعه بعد نماز امام زمان گله میبردم پیش مادرت خانم فاطمه زهرا(س) که آخر قسمتم بشه یه بار  و فقط یه بار نماز صبح جمعه رو توی مسجدت بخونم که وقتی به ایاک نعبد و ایاک نستعین میرسم و فریاد میزنم خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میخوام چشمم به محرابت باشه که هنوز هم عطر قدمهات اونجا هست. آقا دیگه خسته شده بودم دیگه درمونده بودم میدونستم که باز هم مصلحتی درکاره وگرنه هیچ وقت دلت نمیومد من جمکران رو توی خواب ببینم و اشک بریزم یا اونقدر دلم بگیره که از ناچاری از طریق صفحه تلویزیون زیارتت کنم.

یه نذری کردم،نذر ختم قران.یادت میاد جزء26بودم که طلبیدی.همیشه فکر میکردم وقتی برم جمکران دلم آروم میشه اما اینطوری نبود چرا که وقتی رفتم اونجا دلم خیلی گرفت نمیدونم انگار بی قرار بودم.دنبال چیزی میگشتم.هیجان خاصی توی وجودم بود. تو نبودی و اونجا بدون تو لطفی نداشت وقتی برگشتم دلم رو اونجا جا گذاشتم.تو مسجدت،تو محرابش،تو شبستانش،لابه لای گل گلستان گنبدش.الان هم مدتهاست دلم هوات رو کرده اینقدر که حاضرم هر کاری کنم ولی دوباره بیام جمکران.

اینبار هم باز یه نذر دیگه ... سه روز اول ماه شعبان رو به این نیت روزه گرفتم تا تو قسمتم کنی دوباره برم جمکران.روز آخر یه بغضی گلوم رو گرفت... نمیدونم تو هنوز هم منو دوست داری یانه. البته بهت حق میدم،من حتی لیاقت ندارم که به حرفام گوش کنی،چه برسه به اجابت کردن.اما تو باز با لطفت منو شرمنده کردی،سه روز بعد دقیقاً ششم شعبان خبر اومد که قراره برم قم.باورم نمیشه یعنی هفته ی بعد،این موقع من جمکرانم.آقای خوبم این روزا خیلی دلم برات تنگه.،اونقدر که حتی وقتی میخوام بنویسم حس میکنم قادر به بازی با واژه ها نیستم اونقدر احساس تنهایی میکنم که دلم میخواد آسمون و زمین تو هم کوبیده بشه.آنچنان شبها و روزهایی که از کنام در حال گذرن رو مینگرم که انگار آرزویی جز گذر سریع اونها ندارم.دلم میخواد این جاده بی انتها روزی به پایان برسه و من از مرکب خودم پایین اومده و پا به مقصد بزارم.

            چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي....

     

آقا نمیدونم به چه معیاری منو برگزیدی تا از عشق تو بسوزم و بسازم.نمیدونم چه کار بزرگی کردم که منو مست از باده ی عشق خودت کردی.اما امروز فکر میکنم دلم اونقدر از گناه سیاه شده که لیاقت جای دادن سپیدی تو رو نداره.ای تمنای وجودم،قلب من به واسطه ی گناه سیاهه اما حس میکنم هنوز هم تو اون رگه هایی از عشق تو مونده که مثل دونه ی گندمی منتظر بارونه تا جوونه بزنه.آخه به من حق بده انتظار سخته،سخت تر از جون دادن. میترسم،میترسم از تو دور بشم.میترسم گناه میونمون دیوار حائلی بشه و نذاره انتظار به ثمر برسه.آقای مهربانم از تو میخوام فرجت رو زودتر برسونی تا ما بتونیم چهره ی زیبایتان را نظاره گر باشیم. زود تر بیایی تا نرگس ها برویند و یاس ها شکوفه کنند و عطر دل انگیر گلاب همه جا رو پر کنه. آقا بیا تا ما هر غروب آدینه چشمان غمبارمون رو با آسمون ندوزیم و غم دوری تو رو همچون خنجری زهرآلود بر دل نزنیم. ای تمام وجودم روزی بیا تا دیگه احتیاجی به سیاه کردن کاغذی برای ابراز احساساتمون نداشته باشیم.

و در آخر ای امید جانم با کوله باری از گناه و معصیت به سمتت میام. با این امید که منو به بزرگی و پاکیت تطهیر کرده و دستام رو بگیری و از نور الهی که در دل داری برمن بتابی تا تورا درک کنم و رسیدنت رو نزدیک ببینم .............. به امید آن روز...

 

 

 

 ..::اللـــــهم عجـــــل لـــولیــــک الفـــــرج::..

 

به امید آمدنش

 

یا مهـــــــــــــــــــدی...........

 

 

 =======»عیدتون هم مبارک«=======

 

 

::::::::::::::::::»نوشته شده توسط یاسی«:::::::::::::::::::

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:33  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

به نام كسي كه او را آفريد تا من و تو قدرت عشق را باور كنيم...

 

                           مبارك مبارك ...

 

و اما تو اي حسين!

با تو چه بگويم؟

"شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل"

و تو اي چراغ راه،

اي كشتي رهائي،

اي خوني كه از آن نقطه ي صحرا،جاودان ميتپي،و ميجوشي،و در بستر زمان جاري هستي،و بر همه ي نسل ها ميگذري،و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون ميكني،و هر بذر شايسته را،در زير خاك،ميشكافي، و ميشكوفاني،و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مينشاني.

اي آموزگار بزرگ شهادت!

برقي از آن نور را بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن،قطره اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم مرده ي ما جاري ساز،و تفي از آتش آن صحراي آتش خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ي ما ببخش.

اي كه "مرگ سرخ"را برگزيدي تا عاشقانت را از "مرگ سياه"برهاني،تا با هر قطره ي خونت،ملتي را حيات بخشي،و تاريخي را به تپش آري،و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني،و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق را ميدهي!

ايمان ما،ملت ما،تاريخ فرداي ما،كالبد زمان ما،

                                                       "به تو و خون تو محتاج است"

                        :::برگرفته از كتاب نيايش دكتر شريعتي:::

 

          يا ابا عبدالله الحسين...

 

سلام... اين سلام من باز مثل سلامهاي ديگه رنگيه!!! اين سلام من رنگ شادي و شعف و جشن و شربت و شيريني داره.... چقدر رنگ و وارنگ شد!!!

ميدونيد چرا؟؟؟ ... تابلوئه كه ميدونيد ديگه!!!... بله ... ماه شعبان فرا رسيد... يه ماه پر از جشن و شادي و سرور و شربت وشيريني ... واااااااي گشنم شد!!! امروز رو بگو كه چقدر قشنگه ... روز تولد امام حسين ... روز تولد پسر فاطمه و علي ... تازه روز پاسدار هم هست!!!

ميخواستم از همين جا روز تولد امام حسين،نخ سوزن! روز پاسدار رو به دايي وسطي گلم كه يه پاسداره تبريك بگم...

 

اين روز ها هم كه بازار جشن و شادي و سفره ها داغه داغه ... آخ جون فردا خونه ي همين داييم سفره دعوتيم ... جاتون خاليه خالي ... براي همتون دعا ميكنم ... البته اگه قابل باشيم ...

اي خدا اين ماه چقدر با حاله ... فردا و پس فردا رو بگو ... تولد حضرت ابوالفضل و امام سجاده ... تازه فردا روز جانبازه ...

 

           حرم مطهر حضرت ابوالفضل...

از همين جا هم تولد حضرت ابوالفضل،نخ سوزن!روز جانباز  رو به دايي اوليم و دايي وسطيم و دايي آخريم(باباي ياسي) تبريك بگم...

 

يه وقت فكر نكنيد من چند تا دايي دارم ... من همين سه تا دايي رو دارم كه ايشالله خدا حفظشون كنه...

 

راستي نيمه شعبان هم كه نزديكه ... وااااااااي با اين كه شهر ما بي بخاره تو اينجور مسايل ولي يه كوچولو جشني ميگيرن ...  اي خدا چي ميشه سال بعد براي آقامون با حضور خودش يه جشن تولد بگيريم ... براش كيك بگيريم ... شيريني پخش كنيم .... اميدوارم اينجوري بشه... ان شاءالله...

 

نيمه شعبان هم كه خيلي خيلي خيلي قشنگه ... همه جا جشن و سرور ... شادي و كف و دست و جيغ ... شربت و شينيلي(شيريني!)

 

 يا مهــــــــــــدي!

 

گفته بودم چوبيايي غم دل با تو بگويم***چه بگويم كه غم از دل برودچون تو بيايي

 

 

                               يا مهدي

 

از همينجا ميخوام ميلاد باسعادت و پرفروغ امام حسين،حضرت ابوالفضل و امام سجاد رو به همه ي شيعيان،نخ سوزن به شما كه دارين از وبلاگ من ديدن ميكنيد تبريك بگم

 

پيشاپيش هم ميلاد امام عاشقان...حضرت ولي عصر (عج) رو به همتون تبريك وشادباش بگم...

ايشالله بتونيم همگي نهايت استفاده رو از اين ماه ببريم ...

ايشالله تو اين اعياد و جشن ها به همتون خوش بگذره... مارو هم از دعاي خيرتون محروم نكنيد ...

 

به اميـــــــــد آمـد نش...........

يا مهــــــــــــــــــدي...

خداحافظ

 

نوشته شده توسط فاطمه

  نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:50  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

به نام او...

به نام او كه زشتي و زيبايي ها را براي آزمون من و تو آفريد...

امروز مسئله اي ذهن منو مشغول كرده...راستش اين كار هميشگي منه كه هرجا هستم و مشغول هركاري به اين فكر ميكنم كه همين لحظه ديگران،حتي هموني كه بيخ گوش من نشسته به چي داره فكر ميكنه و يا داره چيكار ميكنه؟!

 

دارم به اين فكر ميكنم كه ما هممون توي اين دنيا يه راهي رو در پيش گرفتيم و داريم ميريم و كاري هم به كار ديگران نداريم...جالب اينجاست كه ما هممون هم فكر ميكنيم كه بهترين راه رو انتخاب كرديم.

راستش الان كه توي اعتكافم خيلي دلم ميخواد بدونم بيرون از اين مسجد مردم دارن چيكار ميكنن.البته فهميدنش سخت نيست چون خيلي خوب ميدونم كه امشب ،كنار ساحل،تو ويلاهاي مخوف اين شهر چه اتفاقاتي درحال رخ دادنه...وقتي به آدم هاي اطرافم نگاه ميكنم كه چه جوري از همه متعلقات دنياييشون دست كشيدن و اين سختي رو به وجود خريده و معتكف توي اين مسجد نشسته اند تا وجودشون رو بعد از سه روز تطهير كنن،فكر ميكنم كه چه غم انگيزه كه خيلي ها الان بيرون دارن وجودشون رو بيش از پيش اسير دنياي مادي ميكنند...

 

              

اينجا مسجد خداست...جايگاه ابدي دريادلاني كه خدا رو دوست دارند و خدا هم اونها رو خيلي خيلي بيشتر دوست داره چون سعادت دنيوي و اخروي رو نصيب اونها كرده...اينجا آدمها زيادند...كوچيك و بزرگ...پير و جوون...كسايي كه حتي فكرشو نميكني كه اصلاً راه مسجد رو بلد باشن...چقدر زيبا عبادت ميكنند...اينجا همه هستند...دختر كوچولو هاي نه ساله اي كه تازه مكلف شدن و با چادرهاي جشن عبادتشون اينور و اونور ميرن و يا خانم هايي كه تمام وجودشون رو زر وزيور گرفته و يا پيرزن هايي كه دستهاشون پينه بسته و حتي من،مني كه بعد از دوسال انتظار قسمتم شد تا به اعتكاف برم...با نيتي بزرگ...نيتي كه خودم ميدونم و خدايم...اينجا دل تو دلم نيست...ميترسم نكنه سه روز زود تموم بشه...آخه اينجا رو دوست دارم...نماز جماعتش ،دعاي توسلش،گريه هاي دسته جمعيش،شب بيداريهاش تا سحر و نماز شب و ............

 

 

اينجا تكه اي از بهشته...چه طور خيلي ها نيومدن...چطور خيلي ها رفتن...اينجا همه تا صبح بيدارن و دعا ميخونند و عبادت ميكنند ...

 

 اون بيرون هم خيلي ها بيدارن اما ...

اون بيرون تو تاريكي ساحل دريا يه عده دارن چيكار ميكنن؟!...پسرها و دخترهايي كه خودشون هم نميدونن از كجا اومدن و به كجا دارن ميرن... وقتي توي خيابون ماشين هاشون رو ميبيني كه اسپرت شده و با صداي زننده ي موسيقي غربي ويراژميدن،برات سوال ميشه كه آخه تا كجاي اين جاده دارن ميرن..؟!

                           

ويلاهايي كه داخلشون هرچيزي پيدا ميشه...از كيسه كيسه شيشه هاي مشروب،انواع آلات قمار و خيلي چيزهاي ديگه كه حتي از بردن اسمشون هم خجالت ميكشم!

توي پاسگاههاي اين شهر پر است از آدمهايي كه به جرم هاي مختلف گرفتنشون...جرم بيشتر افراد هم فساده...تا صبح هم توي اين پاسگاه نگهشون ميدارن. فكر ميكنيد چي كار ميكنند؟؟ براي هم كارهاشون رو تعريف ميكنند...خيلي هاشون هم با هم آشنا ميشن و بيرون قرار ميزارن...توي اين شهر پر از آدم هايي هست كه فكر ميكنن وقتي پا به اينجا ميزارن از بند هر نوع تعهدي آزادند؟

                

صبح چهارشنبه است خيلي ها الان خوابند و خيلي ها هم مشغول كارهايي كه جنون هم حتي ازشون به دوره...بعضي ها دست به دعان...براي كسي كه بياد و رو همه ي اين دردها مرهم بزاره...دوركعت نماز امام زمان ... وقتي به آقام فكر ميكنم...وقتي فكر ميكنم يعني كجاست...يه بغض گلوم رو ميگيره...فقط ميتونم بگم آقا بيــــــــــــــا...

 

                          

 

اينجا صداي زمزمه مياد...هيچكس به بغل دستيش كاري نداره...فقط هم زار ميزنن و طلب بخشش ميكنن...

 

اما الان اون بيرون خيلي ها غافل از دنيا و آخرتشونن و اونقدر غرق در لذايذ دنيوي هستند كه نميدونند دارن خودشون رو نابود ميكنن...خانم هايي كه خودشون رو عين عروسك كرده و اينجا رو با سالن مد اشتباه ميگرند...عروس هاي شيطان و يا صياداني كه تورهاشون رو توي ساحل پهن ميكنند تا معرفت و عزت و كرامت مردهايي كه سستند رو صيد كنند و مردهايي كه سرباز شيطانند ... كساني كه با نگاههاي شيطاني زنان را مدهوش كرده و به دام ميكشند...

               

 

اينجا صداي الهي العفو مياد...كنار ساحل صداي هورا و جيغ و دست و ترانه مياد..اينجا بوي عطر گلاب و ياس مياد...اما اونجا بوي مشروب و بوي گند قليون و سيگار و حتي بوهايي كه برات نا آشناست اما ميدوني كه مطمئناً بوي خوبي نيست...اونجا ساحل نيست...منجلابيه كه مردم رو تا خرخره فرو برده...حالاست كه حتي دست و پا زدن هم فايده اي نداره...

                            

 

روز آخر شده...دعاي ام داوود...خدايا انگار اين دعا رو براي من گفتند...چقدر قشنگه و تو حتي به گناهات اعتراف ميكني و بعد از گفتن الهي العفو روحت رو پرواز ميدي...چقدر قشنگه و خدا رو به همه اسماء قشنگش قسم ميدي،به بنده هاي خوبش ...به علي،زينب،حسين و فاطمه(ياس زيبا).

*************منم گنهكارم،تويي پنا هم

*******************************بيا و امشب ببخش گناهم

*************به جان زهرا بده پناهم

*******************************زلطف و رحمت نما نگاهم

 

          

 

خدايا هيچ مرتبه اي در زندگي بالاتر از عشق نيست ... پس عاشق كن،عاشق كن،عاشق كن...

حتي كسايي كه عاشقند و دوست دارند نه تورو...كسايي كه ميبينند نه زيبايي تورو ...و كسايي كه ميشنوند نه صداي تو رو....

خدايا ميخوام آدم باشم...ميخوام زندگي كنم اما با تو،با عشق تو،با لطف تو...

من فقط ميخواد كه دلم فقط تو رو بخواد... هيچ چيز و كس ديگه اي اهميت نداشته باشه....

اگه قدمي باشه در راه تو باشه.نگاهي باشه براي تو باشه.حرفي باشه از تو باشه.مدحي باشه از لطف تو باشه و اگه عشقي باشه عشق تو باشه....

       

                       

 

لحظات آخره،حال عجيبي دارم.بغض گلوم رو گرفته ...چطوري برم...خدايا به خاطر اين نعمت بزرگ چطوري شكرت كنم تنها ميتونم دو ركعت نماز شكر بخونم...دلم اينجاست...تنها جسمه كه داره ميره...ميترسم نكنه اولين و آخرين بارم باشه...پس باز هم عهد ميبندم تسبيحم رو كه طواف داده محراب امام زمان توي جمكرانه و خيلي برام عزيزه رو اينجا گرو ميزارم تا سال بعد هم بازم سه روز مهمون خدا باشم...

دم در مسجد خانم ها قران گرفتن بالا و از زيرش ردمون ميكنند.انگار سفر سختي در پيش رو داريم...يك سال...حالا پاك پاكيم ... داريم ميريم ... آيا دوباره برميگردم؟ يا برگشتيم چقدر از پاكيمون مونده؟

 

گريه امونم نميده...خداجون دوست ندارم برم اما ناچارم...

ميام بيرون ... دوباره صداي ماشين ها و رفت و آمد آدم ها توي ماشين پشت چراغ قرمز بازم دارم به اين فكر ميكنم كه اين مردمه كه هي كيان و ميرن به چي فكر ميكنند.توي خونه وقتي به اخبار نگاه ميكنم همش از كشتار لبنان و فلسطين و عراق ميگن دلم ميگيره...خدايا چي ميشه حال و هواي دنياي ما هم مثل حال و هواي اعتكاف پر از صداقت،پاكي و روحانيت بشه...ما به انتظار مينشينيم تا صبح اميد...

چي ميشه سال آينده هممون  اين موقع با آقامون اعتكاف باشيم؟؟؟

اميدوارم كه اينطوري بشه....

                                                                                  ان شاءالله

 راستی! من بعضی از عکسها رو از سایت راوی گرفتم. البته آدرسش هم معلومه...امیدوارم آقای عزیزی راضی باشن...

 

چند نكته درباره ي اعتكاف!

 

1-وقتي ميبينيد كسي به جاي اعتكاف به اعتخواب! آمده،لطفاً تذكر ندهيد! چرا كه ممكن است با جمله ي به تو چه شما را خاك تپه كنه!!!

 

2-وقتي در اعتكاف ميبينيد كه در قسمت آقايان كه تنها 50نفرند و صبح تا شب هشت كولر و چندين پنكه همزمان آنها را خنك ميكند ولي خانم ها كه جمعيتشان به 300 نفر ميرسد و تنها يك كولر دارند كه فقط ظهر ها روشن ميشود لطفاً اعتراضي نكنيد! چرا كه جز خسته شدن خودتان و ديگران هيچ سودي ندارد!!!

 

3-اگر ميبينيد بعضي از افراد وقتي خانواده هاشان براي ديدنشان مي آيند وليكن آنها به جاي صحبت درباره ي مسائل اعتكاف و دعا و نيايششان،به سوال كردن درباره ي فيلم نرگس و اتفاقات پيرامون آن ميپردازند تعجب نكنيد!چرا كه خيلي ها با سريال هاي تلويزيون زندگي ميكنند!!!

 

4-اگر كسي توي اعتكاف به شما گفت كه ان شاءالله سال آينده در مسجد دانشگاهتان معتكف بشيد لطفاً هرچه زودتر ان شاءالله بگيد چون ميگن دعاي معتكف مستجاب ميشه!!!

 

5-درست است كه امامان معصوم ما بسيار با لطف و كرم هستند اما اين دليل نميشود كه شما و دوستانتان هروقت بيكار شديد دعاي توسل بخونيد و آنها را به زمين و زمان قسم دهيد!!! (قابل توجه خودم و دوستان اعتكافي ام!!!)

 

6-و در آخر اگر ديديد بلافاصله بعد از بيرون آمدن از مسجد احساس بي حالي،سر گيجه،حالت تهوع داريد تعجب نكنيد! چون با آن همه گرما و سختي لطف الهي شامل حالتون بود كه كارتان بهICUنكشيد!!! ولي بيرون از مسجد خبري از اين الطاف الهي نيست! پس هرچه زودتر به درمانگاه مراجعه كنيد!!!

 

با تشكر...ياسي

 

 

نوشته شده توسط ياسي

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:36  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM