تبليغاتX
و پيــــــامي در راه...
 
خدا،عشق،من،تو،ما، و پيامي در راه...
 

به نام او که هدایت می کند هرکس را که بخواهد ...

بازم مثل همیشه زنگ تاریخ شده بود و همتون هم می دونید معلم های تاریخ شروع به صحبت کنند تا وقتی صدای زنگ رو نشنون ول کن نیستند. دوباره معلم ما باید از احمد شاه و ناصرالدین شاه به مدیران و مسئولان و وضع مدیریت اونها در حال حاضر می رسید! در این جور مواقع یا بعضی از بچه ها چرت می زنن یا بعضی هاشون به چیزهای دیگه فکر می کنن و بقیه هم درس ساعت بعد رو می خونند! من هم همیشه در این جور مواقع به همه چی فکر می کنم الا تاریخ! تو فکر بودیم که معلم شروع کرد به گفتن اینها که من نمی تونم همه چیز رو به شما بگم و ایشالله دانشگاه برید و اونجا همه چیز رو یاد بگیرید  و یه عالمه حرف که منظور غیر مستقیمش این بود که شما بلا نسبت خنگید الان این چیزا رو نباید بدونید!(نه اینکه سن رای به 18 سال رسیده و ما هنوز یه سال مونده به این سن لعنتی برسیم!) ییهو بحث به بی کفایتی بعضی از مدیران و نمی دونم زیر میزی و این چیزا کشیده شد و من هم یی هو به سرم زد که ایشون قبلاً رئیس آموزش و پرورش بودن. از معلم پرسیدم آقای فلانی شما زمانی که رئیس آموزش و پرورش بودین همچین مسائلی تو این اداره وجود نداشت؟ که ییهو دیدم رنگش تغییر کرد و خودش رو یه ذره جمع و جور کرد و یه چند دقیقه ای سکوت کرد!(بیچاره جوابی نداشت بده،رودست خورده بود!) بعد گفت: من که اینجوری نبودم ولی شاید(!) کسانی که زیر دست من بودند همچین کارایی می کردند! دوباره پرسیدم شما چه کردید که جزء اون مدیرایی که در موردشون صحبت می کنید نباشید که یه دفعه زنگ خورد ... زنگ آزادی دبیر تاریخمون! ایشون هم بحث رو عوض کردن و در مورد جلسه بعد صحبت کرد و رفت ... به همین راحتی و به همین خوشمزگی!

نتیجه گیری:یه سوزن به خودت بزن،یه جوالدوز به دیگران!

فاطمه

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:46  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 

  بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام. چند وقته دلم بد هوای آقا رو کرده. این نامه رو قبلا برای آقا نوشته بودم ولی الان می خوام این نامه رو که از سر دلتنگیه تقدیمش کنم.امیدوارم ازم قبول کنه.ان شاالله.

 

نامه اي به امام رضــــــا (ع)

 

 آقاي خوبم سلام

و سلامي به سپيدي كبوترهاي حرمت ، سلامي به آرامي آرامشي كه هنگام نگاه بر گنبد و گلدسته هاي حرمت در دلم مي افتد. وسلامي به گرمي نگاه پر مهر تو كه بر من وجدان يخ بسته مي اندازي و تمام قنديل هاي گناه را آب كرده وسر سبزي وبهار را به من هديه مي كني. سلام. سلام از جايي كه شايد كه از راه زميني كيلومترها وساعتها راه باشد ، اما از راه دل تنها ثانيه اي وشايد هم كمتر.امروز هم

دگر بار از راه دل مي خواهم بيايم نزد تو.مهمان نمي خواهي؟

 

 

مرا گفته اند در گوشه شرقي زميني به رنگ سبزو سپيد و سرخ و در شهر پر ازآهن و سنگ و دود ، تكه اي از بهشت است. جايي كه حتي شب ها هم نور خورشيد تلأ لو دارد. سراي مردي از ديار مردستان. مردي كه براي عاشقان معشوقي است با نجابت ، و براي مريضان طبيبي است هازق و براي يتيمان پدري است پر مهر، و براي باغ دل گلي است خوشبو، وبراي حاجتمندان تكيه گاهي است بي هيچ شك ، و براي گنهكاران چشمه ايست زلال تا خود را در آن بشويندو پاك شوند.مرا گفته اند از آنجا هر روز خورشيد لطف الهي طلوع كرده و از همان جا خورشيد معصيت غروب مي كند. مرا گفته اند تك تك آجرهاي حرمش آميخته با هزارو يك درد دل است ، درد دلي از عمق وجود. مرا گفته اند در حرمش به روي همه باز است.آنجا تابلويي نيست كه در آن نوشته شده باشد ورود گنهكاران ممنوع ، همه مي آيند. با دستان خالي، چشماني گريان، دلي آلوده،جگري پاره پاره و تو با همان دم مسيحا ييت مرهمي براي همه. روي ضريحت جاي انگشت دستان حاجتمندان است. دستاني كه شايد سراسر پينه ودرد باشد.و يا دستي كه آنقدر ضعيف و كوچك است كه در لا بلاي دستان ديگر گم مي شود و يا جاي دستي است كه شايد روزي نا حق به صورت مظلومي سيلي زده. اما اينجا با دست كشيدن به روي ضريح تو مي خواهد ، تا به لطفت آتش گنه را بر خود حرام كند. راستش نمي دانم چرا هر كه به ديدار تو نائل مي شود از همه حلاليت مي طلبد. شايد چون تو رضايي و رضاي تو بعد خدا به رضاي بنده ي اوست. چه خوب مولايي تو. چگونه وصف تو بگويم. گاه دلم مي گويد اي كاش يكي از كبوترهاي حرمت بودم. بال مي گشودم و آنگاه بود كه با ديگران همسفر مقصد عشق مي شدم. بال مي زدم و بال مي زدم و آنگاه به روي گنبد طلايي تو مي نشستم و چشمانم را مي بستم و به طنين صداي نقاره ها كه از نقار خانه ي حرمت نواخته مي شود گوش مي دادم. اما نـــــــــــه. من كجا و كبوتر درگاهت كجا؟ هر چند كه من اگر چه شايد به سياهي زاغي باشم اما باز هم دلخوشم. چرا كه مرا گفته اند تو مهمان نوازي و با سخاوت.

 

 

مرا از تو بسيار گفته اند. چه بسياري از گفته ها آنقدر شگفت انگيز بود هر چه انديشيدم ديدم نمي توانم به روي كاغذ بياورم. اما از لابلاي گفته ها چيزهايي بود كه بسيار متعجبم ساخت. آن هم اينكه تو را مي گفتند امام غريب،در عجبم ، غريبي تو به خاطر آن است كه از وطن دوري. اما آقاي من تو در غربت هم سروري ، وپاك و گنهكار در ركاب تو.اما فرزندت چه بگويد كه نه تنها از وطن دوراست هيچ ياري هم ندارد. سالهاست كه در غربت غيبت نشسته تا روزي كه آدمها حضورش را درك كنند.

مرا گفته اند تو را دشمنت زهر داده. اما من مي گويم تو را تنها يك بار زهر دادند. آن آقا چه بگويد كه روزي چندين بار زهر نامردي مردمان اين روزگار جگرش را پاره پاره مي كند. آقاي خوبم مي گويند تو ضامن آهويي. چرا كه روزي آهو بچه اي را ز دست صيادي نجات داده اي. حال مي گويم كه مثال ما در اين زمان مثال همان آهو بچه اي است كه در دست صيادان دورانمان اسير گشته ايم. پس باز هم سخاوتت را نشان بده. ما را با دعا براي فرج فرزندت نجات بده.

 

          

                                                                                به اميــــــــــــــد آن روز.

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:21  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
               به نام خدایی که عشق را نردبان عرش آفرید ... 

                                         داستانک                                                                                       

                         ... رفت...

بند پوتین هایش را محکم کرد و عزم رفتن کرد.

گفتم:کاش نمی رفتی بی تو غروب می کنم.

خندید و گفت:اشتباه نکن من می روم تا خورشید طلوع تو باشم.

                           ***********************

                                   ...شکلات...

شبی در خواب دیدمش ایستاده بود واسلحه به دست همچو شیر می جنگید .

ناگهان گلوله ای سینه اش را درید.این چیست که همراه خون از سوراخی جیبش بر 

زمین می ریزد؟! آه شکلات هایی را که برایش فرستاده بودم را هنوز نخورده بود .  

یاسی(زهرا)

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:37  توسط زهرا(یاسی) و فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM